تبليغاتX
شعر خاکستری

 

 

 

 

 

آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم

نه گله ای

نه شکوه ای حتی رنجیدن هم از یادم رفته است

دیگر چیزی برای دل بستن نمانده است.

انتظار بی مفهوم است

نه کینه ای ، نه بغضی، نه فریادی

فقط سکوت و آه

 

 

 

 

 

این جهان پر از صدای قدمهای مردمانیست

 که همچنان که تو را می بوسند  

در ذهن طناب دار تو را نیز می بافند

 

 

 

 

 

هي فلاني مي داني ؟

مي گويند رسم زندگي چنين است

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند

وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها

هي فلاني

زندگي شايد

شايدهمين باشد يك فريب ساده و كوچك

آن هم از دست عزيزي كه تو دنيا را جز براي او نميخواستي

من گمانم زندگي بايد همين باشد

 

 

 چه ساده به پایان راه رسیدیم

 

 

آدمک آخردنياست بخند

آدمک مرگ همينجاست بخند

دست خطي که تورا عاشق کرد

شوخي کاغذي ماست بخند

آدمک خر نشوي گريه کني

کل دنيا سراب است بخند

آن خدايي که بزرگش خواندي

بخدا مثل تو تنهاست بخند

 

 

 

 

خدا نگهدار

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 13:59
  به قلم: بی ستاره  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری